نوشتنم نمی آید!
الان در سایت دانشکده نشسته ام و می خوام یک مطلب جدید بنویسم. هی می نویسم و هی پاک می کنم. هیچ حرفی برای گفتن ندارم. هیچ امیدی شاید.
مطلبی راجع به سال نو؟
چه بنویسم؟ چه بگویم؟ تبریکی ساده و خشک و خالی؟ روز عید آنرا خواهم نوشت! بنویسم و آرزو کنم برای این و آن؟ چه فایده؟
مطلبی راجع به برنامه های شب عید جمعیت؟
دیگر چقدر؟ برای چی؟ برای کی؟ بنویسم که قرار است به بیمارستان های این شهر بیمار برویم؟ خنده دار است! از پخش عید بنویسم و از اینکه قرار است برای خانواده های محروم سفره عید ببریم؟ چگونه می خواهیم این کار را بکنیم؟ از مراسم های دعای بی حال و هوا بنویسم؟ چه مراسمی؟ چه دعایی؟
مطلب جدید بر ورق رفته ها؟
آخر سال و گشتن راجع به یک سری جمله مربوط یا نامربوط دیگر؟ جمله سوسول؟!!! بس است دیگر.
نمی دانم. واقعا قفل کرده ام.
همه چیز سخت شده. چیزهایی که همین چند وقت پیش راحت در دسترس بودند، الان تقریبا از آرزوهای محال شده اند. امیدها، سرزندگی ها، شادی ها، رفاقت ها و...
"یادش بخیر!" امسال خیلی زیاد این جمله را به زبان آورده ام. بیشترش هم مربوط میشد به یک ترکیب زیبا: "خانه قدیمی"
واقعا یادش بخیر. چه سحری بود که آنجا همه چیز و همه کس حال و هوای دیگری داشت؟ چه قدرتی بود که همه را به آنجا جذب می کرد؟ چه برکتی بود که آثارش به همه می رسید؟
از دست رفتن خانه قدیمی اولین اتفاق ناخوشایند سال بود برای من.
چقدر سخت بود. ترس همیشگی ام نفسم را بریده بود در شروع گرمای نفس گیر تابستان.
بیماری پدرم. مشکلی که بی سابقه بود و البته منشا آن فشار کاری. مساله ای که با آنکه البته به لطف خدا به خیر گذشت ولی درسی که به من داد، هنوز در ورطه آزمایش سنجیده نشده.
پدرم فردی بوده که با اینکه هیچ وقت دخالت مستقیمی در کارها و علایق من نداشته، با این حال هیچ وقت مانعی هم برای آنها نبوده. پدرم که وقتی مادربزرگم میگفت دلیل فعالیت های تو در جمعیتی اینچنین، پدرت است و خاطرات جوانی پدرم را نقل می کرد، من با دهانی باز می ماندم که من کجا و او کجا؟
خیلی مطالب و مسائل بین من و پدرم هست که در سالی که گذشت بازهم ناگفته ماند.
بلاخره تمام شد. یک دوره مسخره چند ماهه.
نتایج کنکور ارشد که آمد، نمی شد چیزی گفت. حتی حدسی هم نمی شد زد. مصاحبه! تخصصی، پزشکی، گزینش!!!
گذشتن از مرحله گزینش! یکی از مسخره ترین و واقعا با همین لفظ: لوس ترین مراحل زندگی من بود! پاسخ به یک سری سوال مهمل که این یعنی چی و اون رو چطور باید انجام داد و حرفهای فلانی رو شنیده ای یا نه و باید بری نماز جمعه و روابط بین زن و مرد و مشتی مزخرف دیگه.
نفهمیدم چه شد. من که به بیشتر سوالات پاسخ اشتباه و بعضا بی اساس دادم، قبول شدم!!
آنهم شش ماه پس از انتشار نتایج کنکور!
جملات زیادی راجع به این موضوع نوشته ام. شاید یکی از دلایلش نیاز بسیار زیاد خودم به این مساله است.
"دوست." کوچه گردان امسال، آغاز ورود یک سری دوست جدید بود. دوستانی که برای من اهمیت زیادی دارند. کسانی که حاضرم به خاطرشان خیلی کارها بکنم. با اینکه منابع ورود دوست در زندگی انسان ها خیلی زیاد است ولی دوستانی که من واقعا می توانم واژه دوست را به آنها اطلاق کنم، کسانی هستند که در جمعیت شناخته ام. (با عرض پوزش از سایر عزیزان!) دلیل این حالت هم کاملا برایم مشخص است و قابل دفاع.
اما! امسال یک سری مشکلات بود. بین همین دوستان. مشکل که نه، سلیقه مختلف!
اینها بخشی بود منتخب، از سالی که گذشت برای من. اتفاقات زیادند و خوبی و بدی خیلی شان قابل درک برای من نیست و اینکه حکمت این وقایع چه بوده را فقط و فقط گذشت زمان مشخص خواهد کرد.
وقتی سال گذشته رو بررسی می کنم، می بینم که با وجود کلی اتفاق ریز و درشت خوب و بد، برآیند کلی سال برای شخص من خوب بوده...
اما...
سال 86، سالی بود که شش، هفت میلیارد انسان دیگر هم در آن بسر بردند و کلی اتفاق هم برای آنها افتاد.
احتیاج به نوشتن هست؟
بیماری و درد
فقر و جهل
فحشا و سوءاستفاده
اعتیاد و ویرانی
جنگ و جنگ و جنگ
قتل و قتل و قتل
مرگ و مرگ و مرگ
نابودی موجودات
کم شدن خوشی ها و غلبه تیرگی ها
غرورها و کله شقی ها
زیاده خواهی ها و نفهمی ها
له شدن ها و له کردن ها
نفهمی ها و نفهمی ها و نفهمی ها
با وجود کلی اتفاق ریز و درشت خوب و بد، برآیند کلی سال برای شخص من خوب بوده، اما من، به عنوان یک انسان، به عنوان جزئی از یک کل واحد، سال بدی و چه بسا بدترین سال زندگی ام را گذراندم.
و حالا که این سال به پایان خود نزدیک می شود، خسته تر از همیشه، تحلیل رفته از همه سیاهی ها، تیرخورده و مجروح، این کل واحد به حرکت بی تعادل خودش ادامه می دهد.
خستگی
نگوئید سیاه نمایی است که اوضاع سیاه است و احتیاج به نشان دادنش نیست و نگوئید ناامیدی که امید تنها دارائی مان است.