تبليغاتX
جمله ها و نکته ها

  

    

 

می توانی تمام روز را در دریایی از دانش شنا کنی و وقتی بیرون می آیی کاملا خشک باشی. بیشتر مردم این کار را می کنند.

Norman Juster

 

عشق، آئین من است. می توانم برایش جان خود را هم بدهم.

John Keats

 

انسان تنها موجودی است که حاضر نیست چیزی که هست، باشد.

آلبرت کامو

 

من از جامعه انسان ها بدم می آید. چون خودم را یکی از بهترین آنها می دانم و ضمنا می دانم که چقدر بد هستم.

Joseph Baretti

 

منتظر نباش تا رفتار دوستانه مردم را ببینی. به آنها نشان بده که چطور آنگونه رفتار نمایند.

 

انسان – موجودی در جستجوی معنا.

افلاطون

 

انسان همین است!... بعضی وقتها حسرت می خورم که چرا نوح از کشتی جا نماند.

مارک توآین

 

از خودت بپرس: "آیا این قضیه یک سال بعد هم مهم خواهد بود؟"

Richard Carlson

 

احساساتت را کنترل کن وگرنه تحت کنترل آن قرار خواهی گرفت.

از نصایح سامورائی ها

 

اشک های تازه را فدای غمهای قدیمی نکن.

Alexander Euripides

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 23  توسط مهدی  | 

+ نوشته شده در  شنبه 27 بهمن1386ساعت 12  توسط مهدی  | 

سلام،

قسمت دوم برورق رفته های واقعا بر ورق رفته (فکر کنم بهتره به عنوان یک سرفصل جدید ازش استفاده کنم) رو ببینید:

 

 

انسان از آهن سخت تر، از سنگ قوی تر و از گل سرخ شکننده تر است.

ضرب المثل ترکی

 

می دانی بزرگترین مخترع چه کسی بوده؟ ...تصادف!

مارک توآین

 

پشت سر هر مرد موفقی یک زن هست. پشت سر آن زن، همسر آن مرد موفق!!

Groucho Marx

 

مهمترین مانع پیشرفت انسان، انسان است.

Don Marquis

 

انسان تنها موجودی است که تله درست می کند، طعمه گذاری می کند و سپس خودش در تله می افتد.

John Steinbeck

 

آدم سیب را خورد و هنوز دندان های ما درد می کنند.

ضرب المثلی مجارستانی

 

انسان – موجودی که در پایان یک هفته ی پر کار و وقتی که خداوند خسته بود، خلق شد!

مارک توآین

 

به خودت اطمینان داشته باش. تو خیلی بیشتر از چیزی که فکر می کنی می دانی.

Benjamin Spock

 

ایده آل های کنونی ما، همچون خدایان گذشته احتیاج به قربانیان انسانی دارند.

جرج برنارد شاو

 

هرکس به دیگری حسادت کند، به برتری او اقرار کرده است.

Samuel Johnson

 

 

خوب...

برسیم به موضوعی که قولش رو داده بودم.

(هشدار! امثال از اینجا به بعد مطلب رو می تونید در مجلات زرد هم مطالعه کنید، پس چنانچه علاقه ای به این موارد ندارید می توانید از اینجا به بعد مطلب را مطالعه نفرمائید. عواقب هرگونه عدم توجه به هشدار داده شده بر گردن خودتان می باشد.)

(هشدار 2! اگر چنانچه از اینجا به بعد مطلب را می خوانید به خاطر مطالب زردش! همچون: عشق و عاشقی، قتل و کشتار، فیلم خصوصی!!!، ایدز و ازدواج موقت و همچنین معافیت سربازی، کورخونده اید!!! البته ببخشیدا، چون از این چیزا نداره.)

(هشدار 3! من نه آدم ناامیدیم!! نه دپرس!!! نه هیچ چی دیگه!!! حداقل خودم اینجوری فکر می کنم. این چیزایی هم که می گم اگه تو این مدت باهام برخورد داشتین می دونید که زیاد بروز بیرونی نداشته چون در واقع درونی اش هم مدت زمان طولانی نداشته یا در واقع آزار دهنده نبوده.)

 

می گفتم...

...انسان موجودیه که زیاد تغییر می کنه. تغییر در ظاهر، در رفتارها، در احساسات و در خیلی چیزای دیگه. (البته منظورم از انسان، آدم نیستا! انسان خالیه!)

پس منم بنا بر یک قیاس، همینجوری هستم. یعنی زیاد تغییر می کنم.

 

وقتی به گذشته نگاه می کنم و می بینم که چقدر تفاوتها زیاد شده، هم خوشحال میشم و هم نگران. خوشحال به این دلیل که شاید به هیچ وجه از شرایط موجودم ناراضی نباشم و از اینکه می بینم که همون تغییرات باعث شدند که به اینجا برسم و نگران از اینکه می فهمم که این شرایطی هم که الان دارم دائمی نیست و هر لحظه ممکنه تغییر کنه.

 

اما علاوه بر این دو احساسی که گفتم، یه چیز دیگه هم بود.

چیزی که توی مطلب قبلی بهش اشاره ای کردم.

دلتنگی.

 

دلتنگی که داشتم و شاید الان بعد از گذشت یک مدت یه مقدار کمتر شده باشه، به یک چیز یا مورد خاص برنمی گشت. تقریبا همه چیز رو در بر می گرفت.

تمام خاطراتی که به یاد می آوردم به نوعی دلتنگی برانگیز!! بودند.

 

برای بعضی شون که واقعا ناراحت می شدم و اینکه چرا الان دیگه نمی تونم بهشون دسترسی داشته باشم.

از خاطرات بچگی گرفته تا اتفاقاتی که شاید زیاد هم ازشون نگذشته باشه.

 

از دوران خوبی که با پسرخاله ام توی مشهد داشتیم. از زندگی ای که با هم کردیم. از اینکه با هم بزرگ شدیم. از اینکه دوقلوهای افسانه ای بودیم! از اینکه من اومدم تهران و این رابطه بهم خورد.

 

از دوران قبول نشدن در کنکور ریاضی و شرکت در کلاس کنکور هنر! از آشنا شدن با مباحثی که واقعا از دونستن و فهمیدنشون احساس شعف می کردم. از دوستان خوبی که برای اولین بار بعد از 10 سال دوری در تهران پیدا کردم. از اینکه کنکور رو که دادم دیگه هیچ کدوم رو ندیدم در صورتی که می تونستم.

 

از دوران اینترنت بازی!! از دنیای مجازی! از چت و چت روم!! از دوستان چتی!!! از asl و 18 m teh!!!! از زمانی که چت و چت روم و دوستان اینترنتی رو با هم گذاشتم کنار و راه برگشتی هم نذاشتم.

 

از زمانی که تونستم در رشته ای که می خواستم قبول بشم. از ابتدای دوره لیسانس. از زمانی که واقعا عاشق طراحی صنعتی بودم. از دانشگاه آزاد هنر و معماری!!!!!!!!! از دوستان بی نظیری که اونجا برخلاف کلیت خیلی خاصش!! بهم داد. از اینکه 2 سال نشده علاقه ام به طراحی صنعتی تبدیل به تنفر شد و 2 سال آخر رو با زجر و به خاطر گرفتن مدرک گذروندم.

 

از زمانی که وبلاگ نویسی رو شروع کردم! از زمانی که توی پرشین بلاگ می نوشتم. از زمانی که واسه خودم می نوشتم چون خواننده ای نداشتم. از زمانی که راجع به گلادیاتور می نوشتم و شِرِک!! راجع به ریچارد مارکس و سیناد اوکانر! راجع به المپیک و نانوتکنولوژی!!! از زمانی که نوشتن توی وبلاگ رو با نوشتن یک متن جدی در مورد اینکه اینکار به درد من نمی خوره و ازش خوشم نمیاد! ترک کردم.

 

از زمانی که عاشق فیلم و سینما شدم. از زمانی که حتی یک نامزدی اسکار فلان بازیگر رو به همراه سال ساخت فیلم و نام کارگردان و سایر عوامل!!! فراموش نمی کردم. از زمانی که با خوندن فیلمنامه پالپ فیکشن، عاشق فیلمنامه نویسی شدم!! از زمانی که شروع کردم با اینترنت Dial-up پالپ فیکشن دانلود کردن!!!!! از زمانی که شروع کردم به نوشتن فیلمنامه های ناتمام! و بعد بیخیال همه اش شدم.

 

از زمانی که ....

...

 

بگذریم...

همه این موارد سخت منو به فکر فرو برده بودند. از اینکه می دیدم برای رسیدن به بعضی از اون حالت ها و اتفاق ها و تجربیات و آدم ها، هرچی پل سر راه بوده خراب کرده ام...

 

البته این اتفاقات گذشته ولی مطمئنا تاثیرشون از بین نرفته.

نمی دونم که بعدا چی میشه. علاقه یا بهتر بگم، عجله ای هم برای دونستنش ندارم. فقط می دونم که یه خورده بفهمی نفهمی آدم بی وفائیم.

این قضیه ایه که این چند وقت خیلی منو مشغول کرد.

 

این چند وقت و این احساسات تازه، با یک اتفاق، به نقطه عطف خودش رسید. با یک فیلم.

فیلمی که این چند وقت توی جمع های دوستانه خیلی ازش حرف زدم و بیش از اندازه.

نکته ای که شاید باعث تعجب یا بعضی وقت ها عصبانیت بچه ها شد!!

 

برای من توی این فیلم (با اینکه کلیت موضوعی اش ربطی با اتفاقاتی که من رو به فکر برده بود نداشت) چند تا نکته بود:

تاثیر این اتفاقات بروی هم. رابطه های عمیق بین افراد یا اتفاقات حتی پس از گذشت مدتهای زیاد. و از همه مهمتر، امکان برگشت.

 

در واقع این فیلم مثل یک آرامبخش عمل کرد. بارها نشستم و از اول تا آخرش رو نگاه کردم. بارها و بارها. طوری که این مساله بین بچه ها به یک جوک تبدیل شد! و طوری که بسیاری از دیالوگهای فیلم رو حفظ کردم!!

البته استفاده مخدری!!!! ازش نمی کردما!!! یا وقتم رو باهاش هدر نمی دادما!!! فقط زمانی رو که قرار بود یه فیلم دیگه ببینم ترجیح می دادم به دیدن این فیلم بگذرونم.

 

بعد از این فیلم، شروع کردم به مرور اتفاقاتی که به بعضی شون اشاره کردم.

مهمترین نکته ای که بهش رسیدم این بود که درسته که خیلی از اونها دیگه تقریبا از دست رفته اند و شانس رسیدن بهشون تقریبا صفره ولی غیرممکن نیستند.

 

یکی از دیالوگ های بسیار زیبایی که توی همون فیلم هست اینه:

 

-    حالا که دوباره همدیگرو دیدیم می تونیم خاطره ای رو که اون موقع داشتیم عوض کنیم. دیگه لازم نیست اون پایان غمناکی رو که دیگه نمی تونستیم همدیگرو ببینیم، داشته باشه.

-         آره! به نظر من خاطرات تا وقتی که آدم زنده باشه قابل تغییرند.

 

 

منم شروع کردم.

شروع کردم به بازسازی یه سری چیزها که دم دست تر بودند.

 

اولین چیزی که ازش شروع کردم، وبلاگ سابقم بود. حدود 2 ماهه که دوباره شروعش کردم. اون وبلاگ خیلی شخصیه. بدون لینک، بدون تبلیغ تو این وبلاگ و اون وبلاگ، حتی تقریبا بدون بزدید کننده!! ولی حداقلش اینه که من دوباره توش برای خودم و فارغ از هرگونه ظرفی می نویسم.

نکات بعدی سعی ایه که تو پیدا کردن دوستان قدیمی دارم، تصمیمه که برای فعالیت در زمینه رشته دوران کارشناسی ام، طراحی صنعتی، متناسب با رشته ی کنونی ام گرفتم، شروع مجدد وبلاگ هالیوود، سعی در اتمام بعضی از کارهای ناتموم، و همین اقدام آخری، برورق رفته ها!! (البته علاقمندان زیاد خوشحال نشن چون موقتی بود!)

 

با وجود همه این حرفا و کارها، فعلا برخی از موارد خیلی دور از دسترسه ولی امید به خدا، شاید شد.

...

راستش اگر هم نشد، اتفاق خاصی نمی افته. شکر خدا یه چیزی هست توی وجود انسان که البته من خیلی بیشتر از سایر این گونه جاندار ازش استفاده کردم و می کنم و اونم فراموشیه!

اگه نشد، مثل قبل از این سلاح استفاده می کنم... ولی کاش بشه.

 

دعا کنید.

 

(نه! نمی خواد دعا کنید، به خاطر این همه چرت و پرت که نوشتم نفرینم نکنید!)

(هشدار 3 را دوباره بخوانید.)

(هشدار 4! متشکرم.)

(هشدار 5! شاید شما طعمه بعدی بی وفائیه باشید. پس از هم اکنون خودتان مراقب خودتان باشید.)

 (هشدار 6! نذر داشتم این فیلمه رو به 10 نفر یا نشون بدم یا DVDاش رو بدم. حالا که داداشم هم دید، 10 نفر تکمیل شد. لطفا دیگه تقاضا نفرمائید. با تشکر!)

(هشدار 7! خیلی طولانی شدا. اگه از آخر به اول می خونین بهتون توصیه می کنم که نخونین! اگرم از آخر به اول نمی خونین و تا اینجا رو خوندین که هیچی.)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 22  توسط مهدی  | 

سلام

بابت تاخیر زیاد معذرت.

 

چند هفته اس بد دچار دلتنگی شده ام. با این وجود هفته های خوبی بودند.

یه بار دیگه جمله بالا رو بخونید.

نمی دونم چرا نوشتمش و نمی دونم چرا ازتون خواستم که دوباره بخونیدش و نمی دونم که اصلا چرا این خط رو نوشتم!

 

ولی نه! بهتون می گم... سریع این پست رو بخونید که پست بعدی شرح ماوقعه!

 

 

بر ورق رفته های این بار که واقعا بر ورق رفته اند:

 

 

مادامی که زنده ای از قضاوت درباره مردم از روی ظاهرشان بپرهیز.

Jean de la Fontaine

 

ذهن های بزرگ قدرت نجابت را می فهمند.

Robert Browning

 

هیچ چیزی برای هدیه کردن کوچک نیست، و هیچ هدیه ای برای گرفتن بی ارزش نیست، اگر با اندیشه انتخاب شده باشد و با عشق داده شود.

 

روزی را که بخوبی گذرانده باشیم، خواب خوشایندی می آورد.

لئوناردو داوینچی

 

یادت باشد زندگی کنی.

گوته

 

هنر تنها راه فرار از خانه است، بدون اینکه مجبور شوی خانه را ترک کنی.

Twyla Tharp

 

انسان ها ظالمند ولی انسان مهربان است.

رابیندرانات تاگور

 

خانه جایی است که وقتی به آنجا بروی مجبور باشند راهت بدهند.

Robert Frost

 

هیچ مسافتی روی زمین طولانی تر از دیروز نیست.

Robert Nathan

 

اگر هنوز مشغول صحبت کردن راجع به این هستی که دیروز چه کاری انجام داده ای، امروز کار زیادی انجام نداده ای.

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 20  توسط مهدی  | 

خونه قدیمی

در ضمن وقت کردید نگاهی هم به لینکهاش بندازید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 11  توسط مهدی  | 

اول این چند تا جمله رو داشته باشید:

 

 

باید خیلی به دوستت اعتماد داشته باشی که عیب هایت را به او بگویی و این اعتماد باید خیلی بیشتر باشد تا بتوانی عیب هایش را به او بگویی.

Benjamin Franklin

 

فرد ایده آل گرا کسی است که وقتی متوجه شود که بوی گل سرخ از کلم بهتر است، اینگونه نتیجه گیری کند که سوپ بهتری هم می تواند از آن درست کند.

Henry L. Mencken

 

عشق از تلسکوپ نگاه می کند، حسادت از میکروسکوپ.

Josh Billings

 

باغ وحش – مکانی بسیار عالی برای مطالعه رفتار انسان ها.

Evan Esar

 

ایده آل ها همچون ستارگانند. موفق به لمس آنها نمی شوی ولی همانند مرد دریانورد، آنها را به عنوان راهنما بکار می بری و از آنها تا رسیدن به سرنوشتت پیروی می کنی.

Carl Schurz

 

اگر کودکیمان را روی زمین نگذرانده بودیم، هیچ وقت نمی توانستیم که زمین را خوب دوست داشته باشیم.

George Eliot

 

انسان در روز آخر خلق شد. چرا؟ چون وقتی غرور او را فرا می گیرد بتوان به او گفت: خداوند پشه را پیش از تو آفرید!

از تلمود

 

روزی که انسان بدبین شود، روزی است که جوانی اش را از دست داده است.

Marvin D. Levy

 

هیچ کس تا حالا از خنده نمرده!

Max Beerbohm

 

هر کاری که می کنی، عشق و اشتیاق را در زندگی کودکان قرار بده.

Margaret Ramsey MacDonald

 

 

 

سلام،

بعد از خوندن جملات امروز پیشنهاد میکنم این مطلب رو بخونید:

 

http://quote.blogfa.com/post-1.aspx

 

خوب، خوندید؟

یادش بخیر کلی گشتم تا اون شعر سعدی رو برای آغاز کار پیدا کردم!!

...

نمی دونم شما یادتونه یا نه ولی من...

 

اون روزا که میشستم کاغذ می نوشتم و بین بچه ها پخش می کردم...، یادش بخیر!

از اون روزا فقط همین اسم "بر ورق رفته ها"!! مونده!

 

زندگی عجیبیه. یه مدتی واقعا حوصله داشتم و این کار رو می کردم ولی الان شاید همین آپدیت ها رو هم بزور انجام بدم. فقط در این حد که بگم هنوز زنده ام!!

البته اون موقع هم همیشه می دونستم که یه روزی میاد که نوشتن رو کاغذ رو کنار بگذارم ولی اصلا باعث نمیشد که اون لحظات رو غنیمت نشمارم و اون مواقعی که حوصله داشتم از انجام اونکار صرف نظر کنم.

 

بگذریم...

 

به هر حال، الان من اینجام و "جمله ها و نکته ها" هم هست و شما هم که هستید.

 

رفته رفته داریم وارد سال چهارم فعالیت وبلاگ هم می شیم. منم تصمیم گرفتم به خاطر این مناسبت فرخنده و میمون! یه تعداد محدود و معدودی جمله روی کاغذ بنویسم و بینتون پخش کنم.

 

یادتون باشه بگیرید. (چون من نامردم و مثل قدیم تعارف نمی کنم) ((شوخی کردم!))

 

(در ضمن، سهمیه بندی همچنان مثل گذشته ادامه دارد! ها!!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 15  توسط مهدی  | 

چند خانوار در روستاهاي دور افتاده به علت نبود کار مناسب تمام زندگي خودشون را مي فروشند و ميان تهران . توي فرحزاد از فردي زمين مي خرند و توي اون زمين ها براي خودشون آلونک مي سازند. با يکي شون که صحبت مي کردم مي گفت زمين را پنج ميليون تومن خريدم و سه ميليون هم پول داشتم و خرجش کردم. تمام زندگيم همين آلونک بود.

طبق قانون در ارتفاعات تهران نمي شه ساخت و ساز کرد

و طبق قانون اين زمين ها در مسير برق فشار قوي هست و نمي شه توش ساخت و ساز کرد

و طبق قانون هر گونه ساخت و سازي بايد از شهرداري مجوز داشته باشه

که اين بيچاره ها از هيچ کدوم خبر نداشتند و شروع به ساخت آلونک هاي خودشون مي کنند. که شهرداري براي مقابله با اينها حدود يکي دو ماه قبل تمام خونه ها ( آلونک ها ) شون را با لودر خراب مي کنه.

اين بيچاره ها هم که ديگه هيچي نداشتند نه خونه اي نه زميني نه پولي و... به همين خاطر هيچ جايي نداشتند که برن و توي همون خرابه ها با پلاستيک و برزنت چادر مي زنن و همونجا زندگي مي کنند.

و اما..

موضوع اصلي اينجاست که توي اين هواي سرد اينها همونجا زندگي مي کردند و هيچ کس نبود که کمکشون کنه

 

 

چادرنشين ها

110 و نيروي انتظامي  که اصولن توي اين جور موارد دخالت نمي کنن

137 و شهرداري هم اين دسته گل خودشون هست مي گن ما فقط به کارتن خواب ها جاي خواب مي ديم!

شهرداري مي تونست حداقل بعد از سرما خونه هاي اينها را خراب کنه. کار شهرداري اشتباه هم نبوده چون طبق قانون رفتار کرده

ولي شهرداري الان اصلن جوابگو نيست که اين کارشون غير قانونيه . مي گن اينها چون زياد هستند و زير پلاستيک مي خوابند کارتن خواب نيستد و ما کمکي نمي کنيم. با پيگيري هايي که کرديم بالاخره مامور شهرداري اومد محل را ديد و حرفهاي جالبي زد

قاليباف هم که اصلن توي مود اين کارها نيست. کارش چيز ديگه اس و مي دونه که شهردار نمي خاد بمونه براي همين ترجيح مي ده بجاي رسيدگي کردن به اينها بره 10 ميليارد تومن خرج اطراف ميدون آزادي کنه که روز 22 بهمن که ملت جمع مي شن ميدون آزادي پز بده که شهرداري داره تهران را آباد مي کنه. يا ترجيح مي ده بره پياده روهاي خيابون وليعصر ( طولاني ترين خيابان تهران ) را سنگفرش کنه تا همه فعاليت هاي شهرداري را ببينند ولي توي ته فرحزاد کارکردن اصلن توي چشم نيس. برا همين رغبتي هم به اين جور کارها نداره

شهرداري مطنقه 2 هم اصلن و ابدن مايل به همکاري نيست که اين ها را يه کاري براشون کنه. تنها کاري که مي کنند اينه که اين ها را جمع کنند و به گرمخونه هاي شهرداري ببرن کاري که اين آدمها اصلن مايل به انجامش نيستند  و منطقي هم مي گن

اين بيچاره ها همه زندگي شونو فروختن و اين تيکه زمين را خريدن . حالا که خونه شونو خراب کردند مي ترسن اگه اينجا را ترک کنند زمين را هم  ازشون بگيرن. براي همين تحت هيچ شرايطي حاضر نيستند اينجا را ترک کنند. جايي هم ندارند که برند. خودتونو بذارين جاي اينها. اگه فقط و فقط توي دنيا 30 متر زمين تو فرحزاد داشتين و شهرداري مي گفت بيايين تو گرمخونه راحت بخابين تا من برم تو زمينتون درخت بکارم و پارکش کنم شماها مي رفتين ؟ معلومه که نه !

 

چادرنشینها

 

نکته مهم اين وسط فقط بچه هان.

چون دعواي مردم و شهرداري تازگي نداره اين موضوع هم آخريش نخاهد بود . بالاخره يه کاري مي کنن با زميناشون. ولي اين وسط بچه هاي اين آدمان که تو سرما دارن تلف مي شن. توي چادر يکي شون که بودم مساحت حدود 9 متر مربع را اينا با يه بخاري گازي ( با کپسول گاز ) و يه بخاري برقي نمي تونستن گرم کنن.

غذا مذا هم که تعطيل ! اين چند وقت با هيات هاي مذهبي توي محرم صحبت کرديم و هر شب براشون غذا مي برديم. چند تا خير هم بهشون غذا مي رسوندن ولي هميشه نمي شه اينجوري بگذره.

 

فرحزاد

 

حالا کاري که ما بايد بکنيم :

بايد از بالا اقدام کرد. يعني نمي شه اينجوري کارهاي سطحي انجام داد. بايد از مراجع بالاتر اقدام بشه. يعني شهرداري !

شهرداري هم که فعلن گوشش بدهکار نيست. براي اينکه شهرداري را مجاب به کمک کنيم بايد توي روزنامه ها ، سايت ها ، وبلاگ ها و اگه شد تلويزيون از اينها گزارش بذاريم.

فردا با سازمان حمايت از حقوق کودکان تماس مي گيرم از اونها هم کمک مي خايم

شما دوستان هم اگه توي دوستاتون خبرنگار يا عکاس سراغ دارين بگين برن و از اونجا عکس و خبر بگيرند.

با برنامه درشهر و اخبار تهران هم تماس بگيريد. ما هم تماي مي گيريم ( تعدد تماسها کار را بهتر مي کنه )

با روزنامه ها و قسمت تماسهاي مردمي روزنامه ها هم تماس بگيريد.

 

بيکار نشين

فک کن خودت داري اونجا سرما مي کشي . اونوقت از بقيه مردم چه انتظاري داشتي ؟

همون کارو کن

 

فرحزاد


مطلبی که در بالا آمد، عینا از وبلاگ آسه مون آبی است.

برای مشاهده عکس ها با کیفیت بهتر، اینجا را ببینید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 18  توسط مهدی  |