به نام خدا
خوب، مقدمات برگزاری هشتمین سال آئین کوچه گردان عاشق، شروع شده و بچه ها بطور جدی فعالیت های قبل از مراسم رو آغاز کرده اند.
جو امسال یک مقدار با سال گذشته فرق داره. یه جور خاصیه. خوبه ها، ولی نمی دونم، یه جای کار به نظرم ایراد داره.
شاید به خاطر اینه که هنوز، اونطور که باید و شاید بچه ها جمع نشدن، هنوز خیلی ها نیستن. شایدم به خاطر اینه که فضای خونه قدیمی رو برای اولین بار توی مراسم کوچه گردان نداریم.
من شدیدا مخالف حس و حال گرفتن و اینکه از فلان کاری که انجام میدیم، حال خوشی نصیبمون بشه هستم. درسته، بعضی کارا هست که بلاخره انسان یه حالی هم بهش دست میده، ولی مهم برای من این چیزا نیست. اما واقعا میگم، حسی که پارسال داشتم رو ندارم و از این بابت خیلی ناراحتم.
پارسال، با مراسم استقبال از ماه رمضون شروع کردیم. برنامه های زیادی داشتیم. اولین افطار رو توی شیرخوارگاه حضرت رقیه بودیم. تفسیر قرآنی داشتیم که حاضرم برای برگزاری مجددش، خیلی چیزها بدم. جو کلی منهای یک سری چیزها، فوق العاده بود.
چند شب پیش، داشتم فیلم ده فرمان رو نگاه می کردم. داستان فوق العاده زندگی حضرت موسی.
حتما صحنه آخر یادتونه. تاخیر موسی از پائین آمدن از کوه و ماجرای گوساله سامری...
خیلی سخت بود. همه چیز پارسال اومد جلوی چشمم. شب قبل از مراسم. شبی که همه با خیالی راحت می رفتیم که به استقبال از کوچه گردان هفتم بریم...
شبی که قبل از آن اتفاق بزرگی هم برای همه ما رخ داده بود.
حادثه شب نوزدهم... (توضیحش باشد برای بعد)
ولی...
ماجرای اون شب -شب بیستم- خیلی عجیب بود. اونقدر عجیب که الانم نمی تونم بطور کامل درکش کنم.
برای من همه چیز با یک شک شروع شد. آخر شب بود. تازه به خونه رسیده بودم. ته دلم یه چیزی می گفت که باید برگردم. خیلی قوی بود. اونقدر قوی که با شنیدن زنگ تلفن کاملا آماده رفتن بودم.
- مهدی... پاشو بیا... شارمین خواسته بیای...
حتی نپرسیدم چرا، و راه افتادم... رکوردی رو که اونشب برای رسیدن به خونه قدیمی زدم، هرگز نتونستم بشکنم. کمتر از 10 دقیقه، قیطریه تا فلسطین!!
اما...اوضاع اصلا اونطوری که فکر می کردم نبود.
بچه ها بی تاب بودند. نمی خواستم بپرسم که چی شده ولی احساس می کردم که باید سریع تر در جریان قرار بگیرم.
- شارمین خونه قدیمی رو به هم زده...
یعنی چی؟ واسه چی؟ اصلا با عقلم جور در نمی اومد...
شارمین و خانم رحیمی توی خونه قدیمی بودند. بقیه بیرون توی حیاط بودند.
کمتر کسی چیزی می گفت یا کار خاصی می کرد...
تا اینکه یک دفعه بارون گرفت. بچه ها کمک کردند که روی موادی که گوشه حیاط خونه قدیمی بود رو بپوشونیم.
علی نواب یه گونی انداخت و شروع کرد به نماز خوندن.
به دنبال علی، چند نفر دیگه از بچه ها هم اینکار رو کردند.
مدتی گذشت.
برق ها خاموش بود. فضای خونه قدیمی از همیشه خاص تر شده بود و غمناک تر...
انگار اتفاقی که افتاده بود، زیاد با اتفاقات رایج در اونجا نمی خوند...
گوشه حیاط وایستاده بودم که یک دفعه چراغ ها روشن شد و بچه ها گفتند که شارمین میگه بریم تو.
موقع ورود، شارمین رو دیدم که نشسته و کنار دستش هم خانم رحیمی. با وجود صحنه های به هم ریخته ای که در کنارم بود، نمی تونستم چشم از چشمان قرمز شارمین بردارم.
و من البته هنوز نمی دونستم که چرا باید اونجا می بودم.
شارمین که شروع به تعریف کردن ماجرا کرد، تازه قطعات این پازل که ذهنم مشغولش شده بود، کم کم شروع به شکل گرفتن کردند.
شارمین اون شب کلید خونه قدیمی رو به سعید سپرد و اسامی چند نفر از بچه ها رو ذکر کرد و مراسم کوچه گردان رو به اونها سپرد و گفت که برای مراسم فردا نمی اد، مگر اینکه کسی رو پیدا کنیم که به حرمت اون راضی بشه توی مراسم شرکت کنه.
شارمین که رفت، شروع به مرتب کردن اتاق ها کردیم. به یاد نمی آرم که تا اون موقع اونقدر سریع و بادقت جایی رو مرتب کرده باشیم. به جز پارچه نوشته ی قرآنی که شارمین با خودش برد و یک شیشه که شکسته بود، ، همه چیز مثل اولش شده بود.
شارمین اونشب، چیزی دیده بود که کلیت کوچه گردان ذهن ما رو زیر سوال می برد.
شارمین اونشب گوساله سامری رو دیده بود.
گوساله سامری با درخشش طلایی رنگ خودش جلوی چشم شارمین ظاهر شده بود.
و مگر نه اینکه موسی با دیدن چنین صحنه ای، صحنه ای آکنده از شرک، آکنده از گناه، آکنده از هوس، آکنده از شرشیطانی، ده فرمان الهی را به زمین زد و شکست.
کوچه گردان ما به شکل آئینی درآمده بود که درآن چیزی جز کیسه درست کردن و هلک و هلک کشیدنش تا خانه یک محروم نبود.
کیسه بران عاشق!! عاشق کی؟ عاشق چی؟!
بالواقع اگر سنگ هم توی کیسه ها ریخته می شد می بردیم. مهم اون احساسه بود!!! اون علی بودنه!!!
و واقعا کدام علی؟
یک شب در سال، بیایم و کیسه ای رو که جمعی برای فراهم کردنش، مدت زیادی رو صرف کردند و به هر کس و ناکسی رو انداختند، فقط بندازیم پشت ماشین خوشگلمون و ببریمش پائین شهر و کلی کلاس علی بودن بذاریم...
کدام علی؟
وقتی چند تا از بچه های خانواده ها رو به عنوان کسانی که برای شارمین حرمت داشتند، بردیم پیش شارمین، شارمین موافقت کرد بیاد و شب کوچه گردان سخنرانی کنه.
همه خوب می دونستیم که شب کوچه گردان بدون سخنرانی شارمین کاملا بی معنیه...
شارمین اونشب صحبت هایی کرد. صحبت هایی که خیلی ها به خاطر همون کیسه بازی از دست دادن. وقتی به بعضی بچه ها می گفتم بیاید، موقع سخنرانی شارمین شده، رفتارشون واقعا برام تکون دهنده بود...
واسه چی... چکار می کنیم؟
شما هم با علی اینجوری حال می کنین؟
کدام علی؟
همان علی که وقتی شارمین توی مراسم متهمش کرد به مسبب فقر و فحشا و بدبختی و مشکلات توی جامعه مون بودن، یک عده خانم جلسه ای تنها کاری که تونستند بکنند این بود که بگن تو دین ما رو زیر سوال بردی، و یه مشت بچه به اصطلاح حزب اللهی می خواستند بریزن سر شارمین و ادبش کنند...
لعنت بر این علی...
لعنت بر این علی که حجاب ما و خدا شده...
لعنت بر این علی که مرده است...
لعنت بر این علی که فقط وقتی بدرد می خوره که ما می خوایم احساس خوب بودن بکنیم و نفهمیم که چقدر شر هستیم...
لعنت بر این علی که از قبلش فقط بدبختیه که عاید این مردم میشه...
لعنت بر این علی...
خدایا!
خودت می دونی که من اهل لعن و نفرین نبوده ام...
خدایا! خداوندا!
منت بر سر ما بگذار و توفیق درک علی واقعی رو به ما بده.
خدایا!
نخواه و نگذار که به نام علی، درراهی قدم بگذاریم که علی قدم بر نمی داره...
خدایا!
منت بگذار و ما رو از رهروان واقعی علی قرار بده...
خدایا!
کمکمون کن و توفیق درک حقیقت رو به ما عطا کن...
خدایا!
خدایا!
خدایا!
خدایا!
همیشه خودت یار و یاورمون باش که تو برای ما کافی هستی...
خدایا!
توکل بر تو...
خدایا!
ما رو در راهمون ثابت قدم کن.
خدایا!
شکرت...
