تبليغاتX
جمله ها و نکته ها

  

    

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

به نام تو آغاز می کنم این سال جدید را...

به نام نامی تو که برتر از آن چیزی نیست...

به یاد تو که بهترینی...

به یاد تو که مهربانترینی...

...

تو که مرا آفریدی و هدایت می کنی...

تو که مرا غذا می دهی و سیراب می کنی...

تو که در هنگام بیماری شفایم می دهی...

تو که مرا میمیرانی و باز زنده می گردانی...

تو که روز جزا امید دارم گناهانم را بیامرزی...

 

 

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

...

حول حالنا الی احسن الحال

حول حالنا الی احسن الحال

حول حالنا الی احسن الحال

 

 

پروردگارا! مرا به بندگان صالح خود ملحق ساز...

 

 

 

 

سال نو، بر همه شما دوستان عزیز، مبارک. امیدوارم سال جدید برای همه سالی سرشار از موفقیت، سلامتی و معرفت باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 23  توسط مهدی  | 

 

بعضی وقتا با خودم فکر می کنم، چه چیزایی می تونه تو زندگی منو از کوره بدر کنه...

اکثرتون خوب می دونین که افه خونسردیم خیلی زیاده... ولی راستش همه اش هم افه نیست... در واقع خیلی سعی می کنم با هر چیزی نرنجم و اذیت نشم...

 

اما بعضی وقتا آدم اساسی کم میاره...

 

این هفته، یکی از اون اوقات بود... هفته ای طولانی که تا همین الان هم ادامه داشته...

 

با اینکه خیلی دوست دارم حرف بزنم و خالی بشم، با اینکه دلم لک زده واسه یه صحبت طولانی با یک سنگ صبور، اما یک نکته باعث میشه که راجع به همه اتفاقات ریز و درشتی که افتادن، صحبتی نکنم و تلاش کنم که نگذارم فکرمو منحرف کنن...

 

نکته ای که اگه حتی هیچ کدوم از جملاتی که این چند وقت جمع آوری کردم به دردم نخورد، ولی این یکی خورد...

 

 

بودا:

"تصوراتت را وسعت ببخش و اینگونه زندگیت ساده و آسان خواهد شد. یک قاشق نمک در یک لیوان آب، آن را غیر قابل آشامیدن میکند در حالیکه همین یک قاشق در یک دریاچه، هیچ تاثیری ندارد."

 

 

بله. تا حالا که ضرر نکرده ام. بشر فراموشکار، هر دردسر و مشکلی را به مرور زمان از یاد خواهد برد، مگر اینکه خودش علاقه به یادآوری داشته باشد...

 

چقدر امتحانات ریز و درشت توی مدرسه داشته ایم که کلی اذیتمون کرده اند ولی الان اصلا یادمون نمیاد...

چقدر بدشانسی داشته ایم...

چقدر ترس وجود داشته...

 

همه می گذرند. مثل برق و باد...

 

 

و این مائیم که می مونیم، با همه عکس العمل هامون...

با همه گذشت هامون...

با همه فراموش کردن هامون...

و البته با صبر کردن هامون...

 

 

الهی شکرت، به خاطر این نعمت عزیز فراموشی... و به خاطر توانی که در ما قرار دادی تا در سختی ها صبوری پیشه کنیم و بر تو توکل کنیم، که تویی تنها یار و یاور ما... فقط تو...

 

 

 

"ان مع العسر یسرا"

"با هر سختی، البته آسانی هست."

شرح – 6

 

 

 

پ.ن1 : دوست داشتم چند تا جمله راجع به صبوری و این چیزا ترجمه کنم و بگذارم تو وبلاگ. اما حلال کنین دیگه، اصلا دست و دلم نمیره.

پ.ن2: خیلی تو کار اصلی وبلاگ تنبل شدم. معذرت.

پ.ن3: این سیستم پی نوشت ها هم چیز جالبیه، دوست دارم بیشتر استفاده کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 0  توسط مهدی  | 

یا رحیم

 

روز شنبه، مصادف با اربعین حسینی همایش طفلان مسلم جمعیت امام علی (ع)، در محل آمفی تئاتر کانون اصلاح و تربیت تهران برگزار شد.

طفلان مسلم، طرحی است که زمان نسبتا زیادی به خودش اختصاص داد. مقدمات برنامه و اجرای آن چیزی در حدود 2 ماه عموم بچه ها را درگیر خود کرده بود. و این مدت برای کسانی که از آغاز طرح حضور داشتند، بسیار بیشتر از این ها بود.

 

همایشی که شاید ابتدا قرار بود سال اول عملیاتی خود را در روز تاسوعا، با آزاد سازی 6 کودک منتخب، به پایان برساند و امیدوار به آینده باشد تا گسترده تر و پرقدرت تر، همچون کوچه گردان، اوج بگیرد و به جایی برسد که تبدیل به آئینی دینی و ملی گردد، با اتفاقی که در آن روز افتاد، به درازا کشید.

 

مصطفی...

 

مصطفی، نامی بود که در این چند وقت خیلی شنیدیم. از شنیدن خبرهای خوش در موردش خوشحال می شدیم و خبرهای ناراحت کننده، همگی ما را دچار افسردگی می کرد.

 

من این وسط اما خیلی وقت ها بود که با شنیدن اینکه جمعیت به خاطر پرداخت دیه سنگین مصطفی، زیر قرض رفته، ناراحت می شدم.

توجیهات احمقانه ای در مورد اینکه بلاخره قتل مرتکب شده و باید به سزای کارش برسد می آوردم...

خیلی وقت ها می پرسیدم که آیا اصلا کار ما درست است یا نه؟

 

ولی شکر خدا، این من و امثال من نیستیم که برای کارهای جمعیت تصمیم می گیریم.

 

 

روز همایش اربعین، وقتی مصطفی را که کاملا مشخص بود نسبت به 40 روز پیش روحیه ی بسیار خوبی پیدا کرده در کنار مادرش دیدم، وقتی حرارت و شور کودکی (که دفعه قبل جایش را به تظاهری مردانه داده بود) را در چشمانش دیدم، وقتی امید را در وجودش حس کردم، آنجا بود که فهمیدم چقدر اشتباه می کردم.

 

آنجا بود که فهمیدم تعریف کردن جرم برای یک کودک، آن هم برای کودکی که به خاطر نابسامانی محیط زندگی اش، به خاطر یک اتفاق، به خاطر کم کاری من و امثال من، مرتکب عملی شده، چقدر کار احمقانه ای است.

 

 

اما آیا حالا که شکر خدا تقریبا همه کارهای مصطفی بخوبی پیش رفته (امیدوارم تا آخر هم بخوبی پیش برود) کار ما تمام شده؟

آیا طفلان مسلم تمام شد؟

آیا تا سال آینده دیگر طفل مسلمی نیست؟

 

 

بچه ها که روز همایش یک به یک صحبت می کردند، پیش خودم گفتم، اگر در این جمع هم کسی پیدا شود که مشکلی همچون مصطفی داشته باشد، تکلیف ما چیست؟

 

کمی که گذشت جمله دیگری در نظرم آمد، که اگر در کانون فرد دیگری باشد که مشکلی همچون مصطفی داشته باشد، یا اگر در سالیان آینده این اتفاق بیفتد، یا اگر در جایی از ایرانمان که دور از دسترسی مستقیم ماست، کودکی باشد که به خاطر مشکلی مشابه، بخواهند جانش را از او بگیرند و یا مجبورش کنند که بهترین سال های عمرش را در اسارت بگذراند، آنوقت تکلیف ما چیست؟

 

 

حمزه...

 

حمزه که در روز همایش اربعین، صحبت از احتمال درخواست قصاصش کرد، عده ای در همدردی آه بلندی کشیدند. شاید هم این عده با من هم نظر بودند و لحظه شماری می کردند تا بچه ها صحبت کنند و از جرم های کوچک خود بگویند و گذراندن حبس و ... و بعد هم همایش به خوبی و خوشی تمام شود و طرح طفلان هم بسته شود تا سال بعد.

ولی شاید صحبت حمزه، همه امیدشان را نقش بر آب کرد و از اینکه احتمالا مجبور می شوند بار سنگین دیگری را بر دوش بکشند برای شانس خود، آه کشیدند.

 

آه...

 

 

براستی وظیفه و تکلیف ما چیست؟

دست روی دست گذاشتن و تماشای کودکانی که بخاطر یک تصادف، بخاطر یک جبر و یا بخاطر یک اشتباه کودکانه (که البته اقتضای سنشان است) مجبورند چنین تاوانی پس دهند؟

 

 

علی (ع) می فرماید: "کسی که به تو امید بسته را هرگز نا امید نکن."

 

 

اما براستی چه کاری از ما بر می آید؟

بیشتر از اینکه به دنبال پرونده های بچه ها برویم؟ بیشتر از اینکه خانواده هایشان را ببینیم؟ بیشتر از اینکه با شاکیانشان صحبت کنیم؟ بیشتر از اینکه برای جور کردن دیه یا جزایشان، مجبور به رو انداختن به هر کس و نا کسی باشیم؟ بیشتر از اینکه پس از جور کردن دیه، مجبور باشیم ناز به ظاهر عادلان جامعه مان را بکشیم که یک حکم خشک و خالی از خودشان صادر بنمایند؟!

(تو رو خدا دیگه اینجا کسی صحبت از شغل شریف ماهیگیری و این حرفا نکنه!! خوب؟)

 

 

 

 

خدایا! خودت می دانی که از ما کاری بر نمی آید. خودت می دانی که ما چقدر ضعیفیم. می دانی که چقدر متزلزلیم.

یاریمان کن. فقط خودت. فقط فقط خودت.

 

 

دوست دارم فقط یک کار کنم.

یه بروشور یک خطی بدم دست خودت.

 

یک خط. نه بیشتر.

 

 

"یاریمان کن. فقط خودت. فقط فقط خودت."

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 1  توسط مهدی  | 

کسی که عاشق است، فقیر است؟

اسکار وایلد

 

 

مشکلات بخشی از زندگی تو هستند. و وقتی که آنها را با کسی در میان نگذاری، به کسی که تو را دوست دارد، فرصت کافی نمی دهی که به اندازه کافی دوستت داشته باشد.

Dinah Shore

 

 

عمیقا دوست داشتن یک نفر، به تو قدرت می بخشد. عمیقا دوست داشته شدن توسط کسی، به تو شجاعت می بخشد.

لائوتسه

 

 

عشق سمبل جاودانگی است. زیرا تفکرات زمان حال را پریشان می کند، خاطرات ابتدا را محو می سازد و ترس های پایان را از بین می برد.

Germaine De Stael

 

 

در حساب عشق، یک بعلاوه یک، می شود همه چیز و دو منهای یک می شود هیچ چیز.

Mignon McLaughlin

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 16  توسط مهدی  | 

پخش ماهیانه جمعیت، جمعه ای که گذشت هم برگزار شد.

کاری که صبح برام پیش اومد، موجب شد که بعد از ظهر برسم خونه قدیمی،

...

جو خاصی بود،

خیلی زود همه کارها تموم شده بود و اکثر بچه ها رفته بودند،

...

قرار بود با یکی از بچه ها کیسه ای رو ببریم به یک آدرس...

یک آدرس نزدیک...

خیلی نزدیک...

بغل گوشمون، توی کوچه نائبی!

...

- تنهایی؟

- نه، یکی از بچه ها هم باهام هست.

- دو نفرین؟

- بله!

- متاسفم!

...

برام عجیب بود، نمی دونستم چرا این حرف رو زد.

...

رفتیم بالا.

خانم مسنی، دم در ظاهر شد،

ناراحت یا بهتر بگم، ناراضی به نظر می رسید،

سراغ چند تا از بچه های جمعیت رو گرفت...

 

-         پخش که تموم شد همه رفتن

 

دعوتمون کرد توی خونه اش...

اوضاع خونه خوب بود...

پر بود از وسایل مختلف...

...

 

-         واقعا متاسفم، امروز کار مهمی داشتم که به شما نمی گم!

-         چرا؟

-         برای اینکه همه تون باید جمع باشین.

...

...

الکی کنجکاو نشین، آخرشم بهمون نگفت...

ما نزدیک به 2 ساعت و نیم اونجا بودیم...

ولی هیچ چیز راجع به قضیه ای که اول مد نظرش بود نگفت...

...

زن جالبی بود...

خیلی حرف برای گفتن داشت...

خیلی چیزا می دونست...

حس می کرد خیلی حرفا رو باید بگه...

حس می کرد وظیفه داره که خیلی حرفا رو بگه...

گله های زیادی کرد...

...

-         اطلاع رسونیتون ضعیفه. مدیونین اگه حرفای منو به بقیه بچه ها نگین!

...

کلی منت! گذاشت (که البته حق داشت)

...

-         خدایا ببین! اینا خودشون نمی خوان! چرا اصرار می کنی؟...  اصلا نمی دونم چرا بین این همه آدم تصمیم گرفتم که به شماها بگم؟ آدم قحطه؟

...

حق می دم بهش...

فردا ممکنه  ...، از یاد من بره...

ممکنه اون 2-3 ساعت، خیلی زود فراموشم بشه...

...

-         دوستی دو طرفه است.

...

ما رو دوست داشت، واقعا دوست داشت. راحت می شد احساسش کرد...

خیلی راحت...

...

ما هم دوستش داشتیم؟

...

-         آخرش وقتی مردم، میاین سر قبرم، حسرت می خورین که چرا قدرشو ندونستیم... من خیلی حرفا دارم که باید بگم...

...

...

... خانم، خیلی حرف ها داشت که گفت،

خیلی حرف ها داشت که فرصت نشد بگه،

خیلی حرف ها رو هم نخواست بگه...

...

ما خیلی حرف ها رو شنیدیم،

خیلی حرف ها رو فرصت نشد بشنویم،

خیلی حرف ها رو نخواستـ...

...

نه! من می خوام بشنوم، همه حرفاشو!

...

قرار بازم بریم پیشش...

کلی نظر و کمک داره برای جمعیت...

کلی فیلم داره که یکیشو تا نصفه دیدیم و قرار شد، نصف بعدشو با شماها بریم ببینیم...

...

...

...

قراره با بچه ها بریم به یک آدرس...

یک آدرس نزدیک...

خیلی نزدیک...

بغل گوشمون، توی کوچه نائبی!

...

...

...

هر کی پایه است خبر بده... (گزینش دارد!!)

+ نوشته شده در  شنبه 5 اسفند1385ساعت 2  توسط مهدی  |