سلام،
چند روز پیش در دانشکده صحبتی با دوستانم داشتم که باعث شد پی به یک نکته مهم ببرم.
ماجرای صحبت راجع به فعالیت های جمعیت بود. و احساسی که انسان از انجام کارهایی از این دست دچارش می شود.
این دوستان من، مدتی بود با فعالیت های جمعیت آشنا بودند. حرف حسابشان هم این بود که کارهای جمعیت، از قبیل سر زدن به خانواده ها، کیسه بردن ها، سر زدن به بیمارستان ها، مراکز بهزیستی و ...، بیشتر به این خاطر انجام می شوند که بچه های با انجام آنها به یک احساس رضایت می رسند و در واقع از این وضع لذت می برند.
یکی شان بود که اعمالی نظیر کیسه بردن را کلا زیر سوال می برد. دلیلش هم این بود که:
"عوض ماهی دادن، ماهیگیری (یا توربافی، دقیقا یادم نیست کدوم رو گفت) یاد بدین!"
"اشتغال! اشتغال ایجاد کنین!"
خوب! من مطمئن نبودم که باید جوابی می دادم یا نه. ولی فکر کردم وقتی با اینکه مدتی بود با جمعیت و چند نفر از بچه های جمعیت آشنا بودند، باز هم این سوالات در ذهنشان وجود داشت، حتما یک جای کار ما ایراد داشته.
نکته ناراحت کننده این بود که یکی از بچه های دیگر جمعیت که دراین جمع حضور داشت هم طرف دیگران را گرفته بود و حرف های آنها را می زد.
اینجا بود که پی به آن نکته مهم بردم.
"حتی بعضی از بچه های جمعیت هم کاملا با اهداف جمعیت آشنا نیستند و کارهای آنرا نوعی سرگرمی می دانند."
هر وقت دوست داشته باشند و وقت کنند، پا بشن بیان و یک کاری بکنن و برن. بدون اینکه لحظه ای فکر کنن: که چی؟
جمعیت دانشجویی مردمی امام علی (ع)، یک تشکل غیر دولتی و غیر وابسته است. بابا به خدا نه ما بودجه راه اندازی کارخانه داریم، نه می تونیم اشتغال مد نظر بچه های دانشکده رو ایجاد کنیم. تازه اگرم بتونیم، وظیفه ما چیز دیگه ایه. ما دانشجوییم. می خوایم درس بخونیم. می خوایم کار کنیم. می خوایم زندگی کنیم.
رسیدگی به محرومان، وظیفه دولت می باشد.
راه اندازی کارخانجات و ایجاد اشتغال، وظیفه دولت محترم می باشد.
مبارزه با معضلات اجتماعی، اعتیاد، فحشا، وظیفه دولت محترم خدمتگزار می باشد.
والا هیچ کدوممون لذت نمی بریم از اینکه باید سر بزنیم به محرومان جامعه قشنگمون.
هیچ کدوممون دوست نداریم اوقاتی رو که می تونیم با خانواده یا دوستانمون سپری کنیم، یا به کارای دیگه بپردازیم، رو صرف کارهایی کنیم که وظیفه افراد دیگریه.
نمی گم ما هیچ وظیفه ای در قبل این مسائل نداریم ولی ما وظایف دیگه ای هم داریم، و وقتی می بینیم که خیلی ها به وظیفه شون که خیلی هم حساسه عمل نمی کنن، مجبوریم، وظیفه اونا رو هم به دوش بکشیم.
شاید با این کارمون، دلشون به رحم بیاد!!!! شاید وقتی ببینن چند تا دانشجو توام با کار و زندگی و درسشون، دارن کاری می کنن که وظیفه اوناس، تکونی بخورن.
نمی دونم اسمش چیه!
شاید بیکاری!
شاید دیوونگی!
شاید اعتراض.
هر چی که هست، یه روزی تموم میشه.
یا به خوبی، یا به بدی.
ما امیدواریم، و همین امیده که ما رو تو راهمون نگه می داره...
اگرم تعدادمون کمه، باکی نیست:
"ابراهیم (به تنهائی) امتی بود مطیع فرمان خدا، خالی از هرگونه انحراف و از مشرکان نبود."
سوره مبارکه نحل – آیه 121
ممنون که این درددل رو هم خوندین.
از این به بعد، اگر خدا بخواد، بیشتر از این درددل ها می نویسم.
این چند وقت سرم خیلی شلوغه. احتمالا چند صباحی وبلاگ تعطیل می مونه. (امتحانا دیگه.)
اینم بر ورق رفته های این بار:
در مسیر دستیابی به حقیقت; خشم، خودخواهی و نفرت، به طور طبیعی کنار می کشند. اگر غیر از این می بود حقیقت غیر قابل دسترسی می شد.
گاندی
حقیقت برای کسانی که تفریحشان دنبال کردن شخصیت ها و زندگی همسایگانشان است، به اندازه کافی جذاب نیست.
George Bancroft
شخصیت مانند درخت است و شهرت مانند سایه آن. سایه آن چیزی است که ما از آن می پنداریم ولی درخت، همان چیز اصلی است.
Abraham Lincoln
هیچ عجله ای برای عاشق شدن ندارم. کلاس چهارم به اندازه کافی برایم سخت هست.
یک بچه 10 ساله!
عشق: دو عقل، بدون حتی یک فکر!
Philip Barry