سلام،
دوستان عزیز همراه، ضمن عرض تبریک به مناسبت ولادت امام حسین (ع)، از اینکه تا حالا در کنارم بودید از شما بی نهایت متشکرم.

در زندگی هر کسی و در چند برهه اتفاقاتی می افته که نسبت به سایر اتفاقات زندگی کمی مهم ترند و از تاثیرگذاری بیشتری برخوردارند. نزدیک به 2 سال پیش، یکی از این اتفاقات برای من افتاد.
هنوز چیزی از سال دومی شدنم نگذشته بود و من هم غرق در زندگی خودم بودم. کمتر چیز یا کسی برایم اهمیت داشت. داشتم خیلی از اعتقاداتم را از دست می دادم...
تا اینکه یک ظهر دلپذیر پنجشنبه پائیزی، اونم توی ماه رمضون، پس از پایان یکی از کلاس ها به همراه یکی از دوستانم به سمت خانه به راه افتادیم. در راه صحبت های زیادی کردیم. چیز زیادی یادم نمانده جز اینکه برگه ای به من نشان داد و از من سوال کرد که آیا تمایلی به آن دارم یا نه. (با اینکه خودش هم زیاد با اونجا آشنا نبود اما یه جورایی پرزنتم کرد!!)
من جواب درست حسابی بهش ندادم. فکر می کردم این کارا یعنی زحمت، یعنی دردسر.
همه چیز رو موکول به آینده کردم. (در واقع یه جورایی بهش گفتم که بیخیال من شو.)
چند روز گذشت تا اینکه دوستم به من تلفن زد. گوشی رو که برداشتم سر و صدای زیادی می اومد. به من گفت که اونجاست. نمی دونم چرا ولی یه حسی به من گفت که منم باید اونجا باشم.
ماشین بابا رو برداشتم و رفتم. جایی که رفتم نزدیک دانشگاه بود و خوب اون اطراف رو می شناختم. ته یک کوچه بن بست، در کوچک یه خونه قدیمی بود. آدمای زیادی ازش بیرون می رفتن و یا داخل می شدند. تلفن زدم به دوستم و ازش خواستم که بیاد دم در. اومد. با هم رفتیم تو. در هنگام ورود، جوان مو بلندی را دیدم. دوستم مرا به او معرفی کرد و گفت که طرف از دوستان قدیمی اش است. سلام و احوالپرسی کوچکی کردیم و به سمت مرکز حیاط به راه افتادیم. اطراف حیاط پر بود از کارتن ها و کیسه های مختلف. هر از چند گاه ماشینی میامد و بچه ها می رفتند تا بارش را خالی کنند. عده ای هم داخل خونه در حال بسته بندی بودند. فضای خاصی بود. پر از آدم. همه هم سن و سالای خودم. همه پر جنب و جوش. یه چیزی اونجا بود که تا حالا جاهای دیگه ندیده بودم.
...
راستش دیگه هیچی یادم نمی آد تا وقتی که از در بیرون رفتیم.
فردای همان روز من و دوستم برگشتیم. اونم نه اتفاقی. چیزی که ما اونجا دیده بودیم، وادارمون می کرد که برگردیم. موقع خارج شدن در شب اول می دانستیم که باید فردا برگشت. باید ماند و باید کار کرد.
زندگی طعم دیگه ای پیدا کرده بود. شیرینی اش 10 برابر شده بود. تلخی اش 100 برابر. این تلخی اما هیچ وقت شخصی نبود. هیچ وقت!
تلخی آنجا بود که واقعا درک کردم که کمی پایین تر از جایی که هستم کودک 7 ساله ای هست که از بدو تولد از ناراحتی کلیه و مثانه رنج برده و مادرش تمام این مدت و بدون کمک از طرف همسرش، با چنگ و دندان کودکش را حفظ کرده. تلخی آنجا بود که دیدم چطور زوج جوانی مستاجر چند معتاد بودند و تلخ تر شد وقتی که مرد خودش به دلیل اعتیاد راهی زندان شد و زن را تنها گذاشت. تلخی آنجا بود که دیدم چطور کودکان استثمار می شوند. چطور دست و پایشان در بچگی شکسته می شود تا زیر پلها برای گدایی از آنها استفاده شود. تلخی آنجا بود که دیدم زنی با 2 دختر دم بخت به دلیل خودکشی همسر زیر بار بدهی له می شدند. تلخی آنجا بود که دیدم همسایگانی را که برای کیسه ای که برای یک افغانی نیازمند می بردیم دندان تیز کرده بودند. تلخی آنجا بود که کودکان بی گناهی را دیدم که سرطان شور زندگی را از آنها گرفته بود. تلخی آنجا بود که فقر را دیدم. بیماری را دیدم. فحشا را دیدم. اعتیاد را دیدم. و همه در نزدیکی من.
و تلخ تر از همه آنجا بود که دیدم مردمی مثل خودم چه ساده از کنار این اتفاقات می گذرند.
بچه ها خیلی از مشکلات را توانستند رفع کنند. خیلی برای اون کودک تلاش کردند. جای دیگری برای زندگی عروس جوان پیدا کردند. سمینارهای سرطان و کودکان خیابانی را برگزار کردند. اجاره خانه خیلی ها را جور کردند. خرج درمان افراد زیادی را آماده کردند. به بچه ها کمک تحصیلی کردند.
...
این ها هم شد بخش شیرین زندگی.
جمعیت امام علی، جایی است که جمع می شویم تا به وظیفه مان عمل کنیم. به وظیفه ای که تا قبل باور نداشتیم بر عهده ماست. حالا دیگر اعتقاد دارم که این کارا یعنی زحمت، یعنی دردسر. ولی الان دیگه زندگی رو بدون اون نمی خوام. برای برقراری عدالت علی، خیلی باید تلاش کرد. خیلی.
اون فرد مو بلند تبدیل شد به یکی از بهترین دوست های زندگی من، به همراه همه بچه های دیگه ای که اونجا بودن و میامدند. کارهایی که اونجا می کردم تبدیل شدند به بهترین کارهایی که در عمرم کرده بودم. لحظاتی که اونجا بودم تبدیل شدند به بهترین لحظات عمرم.
2 سال گذشته و اون خونه هنوز پر آدمه. خیلی ها تازه اومدن. خیلی ها بزرگ شدن. خیلی ها پیر شدن.
امسالم مثل همیشه، مراسم کوچه گردان عاشق در ماه رمضان برگزار می شه. اونایی هم که دوست دارن گوشه ای از کیسه هایی رو که شب قدر به یاد امام علی به خونه نیازمندان می رن رو بگیرن، بسم الله.
منم می خوام از طریق وبلاگ جمعیت رو به هر کسی که ته دلش دوست داره سهمی ببره بشناسونم. برای اینکارم تنهایی کاری ازم بر نمی آد.
کمک می خوام. از همه شما دوستانم.
منتظر ایمیل هاتون هستم.
علی یارتون.
http://jameeatimamali.blogspot.com/2004_09_01_jameeatimamali_archive.html
http://koochegardan.blogspot.com/2004_09_01_koochegardan_archive.html